جلال الدين الرومي

67

مجالس سبعه مولانا ( فارسى )

كو كسى كاسرار چون بشنود ، دريابد كه من * پيش او هر ساعتى اسرار ديگر گويمى كو كسى كز وهم پاى عقل برتر مىنهد ؟ * تا سخن با او بسى از عرش برتر گويمى كو كسى كز سينه كرسى كرد وز دل عرش ساخت ؟ * تا نشان عالم صغيرش در بر گويمى كو كسى كز قعر ظلمت پا نهد يك گام پيش * تا ز سرّ هفت درّ و چار گوهر گويمى كو يكى صاحب مشامى كز يمن بويى كشد * تا ز مشك تبّت و عود معنبر گويمى كو كسى ، كو عبره خواهد كرد ازين دوزخ سرا ؟ * تا من از صد نوع با او شرح معبر گويمى گر دل عطار پست خاك نقشين نيستى * از بلندى شعر فوق هفت اختر گويمى گفتند : اى شاه عالم آخر ما را امتحان كن ، اگر از عهده بيرون نيائيم ، خود را بشناسيم و فضيلت او را بدانيم و از حسد و وسوسه فارغ شويم ، بعد از آن جنگ با خود كنيم نه با خيال شاه . گر دل دهيم از سر جان برخيزم * جان بازم و از جان و جهان برخيزم من بنده بخوى تو نمىدانم زيست * مقصود تو چيست ؟ تا از آن برخيزم كه هر كه رنج و بلا از گناه خود گيرد ، مستغفر باشد پادشاه را عادل گفته باشد . روشنايى يابد و زود خلاص بيند كه ( قُلْ لِمَنْ فِي أَيْدِيكُمْ مِنَ الْأَسْرى إِنْ يَعْلَمِ اللَّهُ فِي قُلُوبِكُمْ خَيْراً يُؤْتِكُمْ خَيْراً مِمَّا أُخِذَ مِنْكُمْ ) اى محمد اسيران و بستگان غم را بگو كه از من در اين رنج و اسيرى ، اگر آن‌كس كه شما بتقدير نافذ او اسيريد ، درين حالت در دل